عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : محمود هدايت )

171

شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى )

حاصل از بيدادگرى بينديش و با كسى كه خواهان مسالمت است جنگ مكن خاصه اينكه ثبات و جلادت و قوّت و شجاعت او را هم سنجيدى . اسفنديار كه اجلش فرا رسيده بود بدين بيانات التفاتى ننموده اسب و سلاح طلب كرد و مسلّح بر باره نشست و برفت . اسفنديار كه بجانب رستم ميرفت . رستم او را گفت : مولاى من از خدا بترس و خون خود را بر باده مده اين كينه را از دل دور كن و بر عليه خودت و من ببيداد مگراى ، ادبار را بر اقبال ترجيح مده و آنچه وعده كرده‌ام از من بپذير كه عبارت از عبوديّت و ثروت من باشد . اسفنديار گفت : اگر ديروز نگذاشته بودم به روى امروز دوباره بذكر اين لاطائلات نميپرداختى فعلا يا بجنگ من آى يا تسليم من شو ! رستم براى دلجوئى او در كمال تضرّع بعجز و التماس پرداخت كه شايد او را رام كرده غضبش را بر طرف سازد ولى اسفنديار همچنان بخشم خود باقى بود و اداى اين سخنان بيشتر او را بجنگ تحريص كرد و دفعة با نيزه بجانب او حمله برد رستم با حركتى بدفع حمله پرداخته دست بجانب آسمان برداشت و فرياد برآورد كه : خداوندا تو واقفى كه چه بر من ميگذرد و چه با من مىكند خواهان چيزى است كه قادر بپذيرفتن آن نيستم پس آنچه براى دفاع خود ميكنم آن را بر من مگير ! و آنگاه شكاف بن تير گز را بر زه كمان نهاده در كمال قوّت كشيد و رها كرد . تير به چشم اسفنديار داخل شده تا قفا فرونشست . اسفنديار سر بقرپوس زين نهاده تير را از چشم خود بيرون كشيد و در دست نگاه داشت . از ريزش خون ضعف و فتور بر او مستولى شد و قادر نبود خود را بر زين نگاه دارد از اسب به زير افتاد و سر ببازو نهاده دراز كشيد . بهمن كه ديد پدرش بر پهلو روى زمين افتاده پشوتن را آگاه كرد هردو بنقطه‌اى كه او افتاده بود تاخته از اسب به زير آمدند و گريه و ناله آغاز نهادند رستم نيز از اسب به زير آمده فرياد و فغان برداشت و جامه و جوشن بر تن دريد پس زال و زواره و سران سپاه نيمروز و ايران رسيدند همه اشك از ديده فرو ريخته ناله و فرياد برآوردند و جامه بر تن دريدند همه بر اسفنديار گرد آمدند و بسترى براى او ترتيب داده او را بر آن خوابانيدند . نخست آب طلب كرد و پس از آشاميدن آن گفت : رستم را نزد من بخوانيد . رستم نزديك رفته پهلوى سرش بنشست اسفنديار